X
تبلیغات
دختر شرقی
 

  ای گرداننده دلها و دیده ها

                                          ای پدید آورنده روز ها و شبها

  ای تغییر دهنده روزها وشبها

                                          حال ما را به بهترین حال تغییر فرما 



+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:41  توسط mina 

شب قدر است و قدر آن بدانیم

نماز و جوشن و قرآن بخوانیم

به درگاه خدا غفران و توبه

به شرطی که سر پیمان بمانیم

برای پاکی نفس و سعادت

همیشه بهر خود شیطان برانیم

شب تقدیر و ثبت سرنوشت است

دعا بر مومن و انسان بخوانیم

برای صیقل روح و روان ها

به دل دریائی از ایمان رسانیم

برای اولین مظلوم عالم

بسی خون دل از چشمان چکانیم

هزاران لعنت و نفرین بسیار

به قاتلهای مولامان رسانیم

دراین شب ها تومهدی (عج) را صدا کن

چو یوسف غایب است حیران چنانیم

دعای اول وآخر ظهور است

که بیش ازاین دراین هجران نمانیم

مسافر را بگو ایمان قوی دار

که تا وصلی به این دامان امانیم..

 


+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 13:16  توسط mina  | 

http://img.tebyan.net/big/1390/05/20110727100015194_raadanm1.gif

.

ستایش مخصوص خداوندی است که بر ما، با هدایت به شاهراه ستایشش، منت نهاد و ما را اهل ستایش قرار داد که از سپاس گزاران احسان او باشیم …

و سپاس خداوند را که دین آسمانی اسلام را برای ما مختص ساخت تا در سایه سار آن، به سر منزل سعادت و خرسندی اش روان گردیم …

و حمد بی حد و ثنای بی عدد، خدای احد را که ماه خود، ماه اسلام، تزکیه و تصفیه و نزول کتاب وحی- رمضان - را یکی از راه های احسان بر بندگان قرار داد.

دگر بار در گردونه زمان و در چرخه منظم هستی که جلوه ای از جلوات حی ذات و آیه ای از آیات خداوند است، به رمضان رسیده ایم…

موسم رحمت و تجلی حقیقت،

نزول برکت،

شهر تطهیر قلب و

پرگشودن به جانب رب و ماه بی اعتنایی به عالم سفلی و صعود به جهان والا،

ماه مردم و بیدار شدن و بیدار کردن مردم.

فصل آگاه کردن آنها که نمی دانند و تذکر به آنها که می دانند، شهر برانگیختن آنها که نشسته اند و بازگرداندن آنها که برگشته اند و هنگامه ی نیرو دادن به فریادی که درحال نشستن است و زمان کمک به پرنده ای که در حال سقوط.


حلول ماه مبارک رمضان بر بندگان مبارک باد


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 17:17  توسط mina  | 




خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ��

و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا



منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 13:52  توسط mina  | 

بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود

ما خدا را با خود، سر دعوا بردیم و قسمها خوردیم

ما به هم بد کردیم، ما به هم بد گفتیم

ما حقیقت هارا، زیر پا له کردیم

…و چقدرحظ بردیم، که زرنگی کردیم

روی هرحادثه ای، حرفی از مهر زدیم

از تو من میپرسم ، ما که راگول زدیم؟؟؟


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 15:37  توسط mina  | 

 

  به جمشيد بر، گوهر افشاندند      مر آن روز را روز نو خواندند

                سر سال نو هرمز و فروردين     بر آسوده از رنج، تن دل، زكين

                بزرگان به شادی بياراستند        می و جام و رامشگران خواستند

                چنين روز فرخ از آن روزگار     بمانده از آن خسروان يادگار

 

جشن نوروز فرخنده باد    شاد و پيروز باشيد!

 

 

سلام دوستاي گلم سال نوبرهمتون مبارك..

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 16:19  توسط mina  | 

یک دانه بذر میلیون ها دانه را با خود دارد. آیا وفور وغنای هستی را می بینی؟

خداوند در وجود ما هم “روحش” را به امانت گذاشته است

این همان “دانه الهی” است که باید آنرا با عشق و ایمان آبیاری کرد تا شکوفا گردد.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 12:54  توسط mina  | 

خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم ،

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم ،

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم باز گشتم ،

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغت آمدم ،

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی…؟؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 13:22  توسط mina  | 

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

So you would like to Interview me? “God asked”

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time “I said”

گفتم : اگر وقت داشته باشید

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered …

خدا پاسخ داد …

That they get bored with childhood

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

They rush to grow up and then long to be children again

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

And then lose their money to restore their health

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند

By thinking anxiously about the future That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند

They forget the present

زمان حال فراموش شان می شود

Such that they live in neither the present nor the future

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال

That they live as if they will never die

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد

And die as if they had never lived

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند

God’s hand took mine and we were silent for a while

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم

And then I asked …

بعد پرسیدم …

As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد

To learn they cannot make anyone love them

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

What they can do is let themselves be loved

اما می توان محبوب دیگران شد

learn that it is not good to compare themselves to others

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the most

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

But is one who needs the least

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم

And it takes many years to heal them

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد

To learn to forgive by practicing forgiveness

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن

To learn that there are persons who love them dearly

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند

But simply do not know how to express or show their feelings

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند

To learn that two people can look at the same thing and see it differently

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

They must forgive themselves

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

And to learn that I am here

و یاد بگیرن که من اینجا هستم

Alwaysهمیشه

 

*

*

*


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 20:4  توسط mina  | 

   از پرهاى سوخته و خیمه هاى خاکستر، چهل روز مى گذرد

   از شانه هاى بى تکیه گاه و چشم هاى به خون نشسته،

   از لحظاتى که سیلى مى وزید و صحرا در عطشى طولانى،

                 ثانیه هایش را به مرگ مى بخشید.

 

           اربعين حسيني برشيعيان تسليت باد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 22:47  توسط mina  | 

شکیبایی با دیگران عشق است ! 

   
شکیبایی با خود امید است !


شکیبایی با خدا ایمان است !


بعضی از بزرگترین هدایای خداوند ، دعاهای بی جواب است !


زندگی هدیه خداست به تو ، طرز زندگی کردن تو ،


هدیه توست به خدا !


+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 14:18  توسط mina  | 

شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) اطلاق می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام شب یلدا را جشن می‌گیرند.

yali شب یلدا

این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن زمان به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.

واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند و از این رو به دهمین ماه سال دی (دی در دین زرتشتی به معنی دادار و آفریننده) می‌گفتند که ماه تولد خورشید بود…

واژه دی dey از day پهلوی و از dadhva اوستایی آمده است که به معنی خداوند و آفریدگار است و این واژه با day انگلیسی که خود از daeg و tag ژرمنی متقدم آمده است مرتبط نمی باشد.

ماه دی در تقویم مذهبی ایران باستان آغاز سال نو مذهبی بوده است. چنان که میراث آن از راه میترائیسم به مسیحیت و تقویم امروزی نیز رسیده است.

 

                                                 "یلدایتان پرخاطره"


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 12:1  توسط mina  | 
خداوندا کمکم کن که در سخت ترین شرایط از امید به تو ناامید نشوم


+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 14:4  توسط mina  | 
...

عاشورا

هر روزدر کربلای دلمان اتفاق می افتد.


کوشش کنیم حسین دل، به دست یزید نفس، تشنه لب شهید نشود . . .


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 12:27  توسط mina  | 
شد سرا پا چشم زخم پیـــــــکرش

            دید زهرا را به بالاے ســـــــرش

با زبان حال مےگفتش بتـــــــول

             مرحبا "عبـــــــاس جان" حجت قبـــــــول...




جملات زیبا گیله مرد




+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 12:44  توسط mina  | 
 

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

 

بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

 

بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

 

 

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

 

به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدی

 

 

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش

 

به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

 

بـه بــی نـهــایــت داغ  دل شـکــستــه زیـنـب

 

 

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

 

بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر

 

بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

 

 

سلام من به محرم به دسـت و بـا زوی قـاسم

 

به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ی اصـغـر

 

به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـر

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه

 

بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

 

 

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـی زهـیـرش

 

بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

 

 

سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبـیـبش

 

به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

 

 

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب

 

بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

 

 

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عیـانـش

 

سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

 

 

 

السلام علی الشیب الخضیب السلام علی الخد تریب السلام علی البدن السلیب السلان علی الثغر المقروع السلام علی الراس المرفوع


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 13:1  توسط mina  | 
مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد ! اما مرد نشنید

مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.......

آذرخش در آسمان غرید ، اما مرد اعتنایی نکرد

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : تو کجایی ؟؟؟؟

بگذار تو را ببینم ......

ستاره ای درخشید، اما مرد ندید

مرد فریاد کشید " خدایا یک معجزه به من نشان بده " .....

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم .....

از تو خواهش می کنم ......

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد .....

ما خدا را گم می کنیم ......

در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد ......

خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست ......

تا به حال چند بار خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟؟

تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی ؟؟؟؟؟؟

که چقدر همه چیز خوب است ؟؟؟؟

که چه خوب که او  هست ؟؟؟

خدا همراه همیشگیه سختی ها و خستگی های ماست

زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم

خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما ............

گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد ...

تا خدا هست، جایی برای نا امیدی نیست

(خدایا حتی یک آن ما را به حال خود وامگذار)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 17:6  توسط mina  | 
خدایا!!
گاهی... خسته می شوم از این همه درد
گاهی... دستهایم تنهایند
اشكهایم دیگر راهشان را گم كرده اند
همان لحظه هایی كه می گریم از بی كسی ام
از این كه شانه های كسی نیست كه تكیه گاه اشك های بی پناهم شود
همان لحظه هایی كه تو را كم دارم
خوب می دانم که ...
    تنها دست مهربان توست كه اشكهایم را پاك می كند...
   پس...
        هیچوقت....
                    از من نرنج...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1391ساعت 12:21  توسط mina  | 

«عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت» 


دلم برای شب‏های استجابت دعا تنگ می‏شود؛

 برای قرآن به سر گرفتن‏ها و الغوث الغوث گفتن‏های شب قدر. 

دلم برای سحری خوردن‏ها و افطاری خوردن‏ها تنگ می‏شود؛

دلم برای ربنا گفتن‏های موقع افطار و اذان تنگ می‏شود.

رمضان رفت و عطر و بوی قرآن را با خودش برد؛

 قرآن خواندن‏هایی که ثواب چند برابر داشت.

ولی خدا را شکر که سربلند از امتحان بیرون آمدیم.

 صد شکر که به عید رمضان رسیدیم و صد حیف که آن روزها

و لحظه‏ها و دقیقه‏ها و ثانیه‏ها گذشت.

خدایا! آنچه در توانمان بود، انجام دادیم. به فضل و کرمت از ما بپذیر! آمین

 

                                    عید سعید فطر بر تمامی روزه داران خجسته باد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 17:17  توسط mina  | 

.به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را

به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را

به نماز آخرینش چه گذشت من ندانم

 که ندای دعوت آمد شه ملک لافتی را

همه اهل بیت عصمت زسرا برون دویدند 

 ابتا و واعلیا بنمود پر فضا را . . .

 

التماس دعا

.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 15:21  توسط mina  | 

 

  عکس   ماه رمضان

 

کوله بارت بر بند ، شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم

 

بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ، میشود آسان رفت

 

میشود کاری کرد که رضا باشد او .

 

ای سبک بال ، در دعای سحرت ، هرگز از یاد نبر ، من جا مانده بسی محتاجم . . .


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 11:30  توسط mina  | 
 می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود...
فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...


با عشق !


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 10:7  توسط mina  | 

 

هنوز پر از وضویم من... به قداست بی نظیرت سوگند، نگاهم برای دوری ات بارانیست. خیس خیس... سجاده ام پر از مریم شده و کمی از عطر گل انبیا، تمام مرا معطر کرده است. به بزرگی ات قیام کرده ام و دستانم پر از قنوت است. به رکوع که رسـیـدم نشــانـت خـواهـم داد تـرسـم را... این که چقدر از زمان بـــی حضـورت می ترسم. گلدان شمعدانی ها را با چند شاخه گل نرگس کنار پنجره گذاشته ام... پنجره ها بازند... و هیچ پرده ای مانع رسیدن نور نیست... با همان روشنائی بی ریایت چراغانی مان کن.

جمعه تا جمعه... لحظه به لحظه... ظهورت را چشم به راهیم....

قرص کامل ماه ... از آسمان طلوع کن...

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی     ***    چه بــغـض ها که در گلو رســــوب شد نیامدی

حـریر آتشـــین ســخن تبر به دوش بت شــکن     ***    خـــــدای ما دوباره سنگ و چـــوب شد نیامدی

تـــمام طول هـــفته را به انتـــــظار جـــمعه ام      ***   دوبـاره صــبح ظهر عصرنه غروب شد نیــــامــدی

 

 

میلاد نور بر همگان تهنیت

 

تصاویر دیدنی ازمسجدمقدس جمکران در ادامه مطلب....


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 0:23  توسط mina  | 

 

راز و نیاز     www.ma3ta.com


 

دستانم را
كه به ریسمان محكم نام تو گره می زنم
احساس تلخ سقوط
در دلم محو می شود
چقدر با نام تو فاصله گرفته ام؟!
تو بگو...
می دانم...
دور شده ام...
به وسعت تمام ثانیه ها،
دقیقه ها،
ساعت ها
و روزهایی كه
غفلت كردم
دامان پرمهر تو را رها كردم...
و محو زیبایی های دنیا شدم
و گم كردم تو را...
و گم شدم...
در این بازار پر همهمه دنیا
و حالا
پس از گذشت روزهای از دست رفته
دوباره بازگشته ام
و بین من و تو به اندازه كوهی از گناه و غفلت
فاصله افتاده است
و تو خود می دانی
كه هیچ حاصلی از این فاصله نبردم
جز قلب و روحی زخمی و خسته
و كوله باری سنگین از گناه
اما حالا من برگشته ام
امیدوار به رحمت بی انتهای تو
می خواهم این فاصله ها را پر كنم
پناهم می دهی آیا؟
دستانم را این بار محكم تر به نام تو گره می زنم
و احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود
چشمان گریانم را می بندم
و چیزی در دلم جاری می شود
چیزی شبیه صدای سبز دعا
«اَمَنْ یجیب» دلم در دل كوه، طنین می افكند
و صدای آمین را از تمام ذرات زمین و آسمان می شنوم
انگار تمام ذرات هستی در تكاپو هستند
تا مرا به تو برسانند
و من
دوباره نام تو را صدا می زنم
دستانم را محكم تر به نام تو گره می زنم
و دستان ناامیدی را می بینم
كه از قلبم فرو می افتد
حالا چقدر با نام تو فاصله دارم
تو بگو
ای خدای مهربان من!


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1391ساعت 7:6  توسط mina  | 

http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2009/12/to_be_with_god_2.jpg

خدایا ، آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم . . .

(کورش بزرگ)

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 18:32  توسط mina  | 

[ طراح قالب وبلاگ : سیلور سون ] [ Weblog Themes By : SilverSeven.IR ]